میترا محمدزاده کیست؟

درباره میترا محمدزاده

میترا محمدزاده یک زن کرد ایرانی جسور، تسلیم ناپذیر، تاثیر گذار و بازمانده از سومین سانحه تصادف سخت در زندگی در سال 2015 است. او به عنوان یک مهاجر به همراه پسر نوجوانش مهرزاد در سال 2013 به تورنتو، کانادا آمد فصل جدیدی در زندگی را شروع کرد .

در حال حاضر، میترا محمدزاده نویسنده بین‌المللی و همکار برایان تریسی. سخنران تاثیرگذار انگیزشی ، مربی و دکترای مدیریت اجرایی و همچنین کاندیدای رهبری و استراتژی سازمانی در دانشگاه والدن است. او با سازمان هایی کار می‌کند که می‌خواهند فرهنگ چندملیتی و دایورسیتی را افزایش دهند یا ایجاد کنند. که باعث افزایش سلامت روان افراد و کاهش هزینه‌های منابع انسانی سازمان‌ها شود.و‌همچنین یک مربی تایید شده رشد و ‌توسعه فردی و حرفه ای کانادا ( CCF). کووچ ان‌ ال ‌پی ( NLP ) و تایم لاین تراپی (TLT)، متخصص ارشد عبور از انستیتو بین‌اللمللی بهبودیابی از غم و اندوه آمریکا ( GRM) و موسس کارگاه عبور از غم و اندوه برای همه کسانی است. که می خواهند فراتر از مرگ عزیزان، طلاق و یا هر نوع ازدست دادگی های ملموس و نامحسوس عبور کنند.

میترا محمدزاده -گریف کوچ

آغاز فعالیت کوچینگ

کوچینگ وی از طریق تلنگر او” بنام بیدار شدن از خواب” در سومین تصادف او در تورنتو در سال 2015 اتفاق افتاد. با سوابق آکادمیک، ‌25 سال تجربه علمی و عملی در نقش های مختلف منابع انسانی و تجارب آموزشی و تدریس کارکنان در ایران ، مالزی و کانادا، شروع شد.

میترا محمدزاده در مربیگری  Startup Coaching خود را در سال 2016 به عنوان  mitraselfcoaching.com در تورنتو ، مونترال ، کلگری ، ونکوور تاسیس کرد. سپس رشد کرد و به ثبت و تاسیس آکادمی تغییر در سال 2018 تبدیل شد. به انجام‌ کارگاه ها و سمینارهای آموزشی بصورت گسترده تر در سراسر کانادا، آمریکا، دانشگاه هامبورگ در آلمان و نیز به صورت آنلاین گسترده تر شد.

میترا محمدزاده - گریف کوچینگ

بزرگترین دستاورد

 

در سال ۲۰۱۹ ، میترا محمدزاده اولین کادوی زندگی خود را به خود در تولد ۵۰ سالگیش داد و آن، ثبت NGO « سازمان رشد» در کانادا بود. میترا این NGO را بزرگ‌ترین دستاورد زندگی خود برای انجام رسالتش، کمک به مهاجران، پناهندگان و تازه واردان به کانادا می داند. میترا خود بنیانگذار و رئیس هیئت مدیره است و در طول 5 سال گذشته در نقش هایی مانند مشاور اشتغال ، تازه واردان نیروی کار برنامه آموزشی و مربیگری در توسعه شخصی و حرفه ای و بازیابی غم برای تازه واردان و مهاجران موفق بود.

خلاصه ای از زندگی میترا محمدزاده به روایت خودش:

سال‌های سال به دنبال حقیقت و آرامش درون بودم!

دوران کودکی میترا محمدزاده

در سال ۱۳۵۴، فقط 7 سال داشتم که دریک تصادف سخت خانوادگی شاهد از دست رفتن مادرم بودم.

سال 1357 و بعد از مدت کوتاهی جنگ و سختی هایش را در سن 11 سالگی تجربه کردم. ترک شهر مهران غرب، از دست دادن دختر عموی 18 ساله و مادر بزرگم، بمباران ها و وضعیت خاص آن دوران و بار دیگر مهاجرت؛ این بار از شهر ایلام به قائمشهر و کرج.

ازدواج و مهاجرت به ایلام

در 18 سالگی در آزمون 2 مرحله ای دانشگاه قبول شده بودم که با ازدواجی هماهنگ شده از سوی فامیل مواجه شدم. ازدواج با پسر عمویم. با شرط و توافق برای ادامه تحصیل وارد زندگی جدیدی شدم.بدون جشن ازدواج چرا که فردای روز عقد در یک تصادف سه تن از عزیزانم را از دست دادم، پدربزرگم، دخترخاله 19 ساله ام و نوه عموی 17 ساله ام…

بازهم مهاجرتی دیگر، بازگشت عروس سیاه پوش به شهر ایلام و یادگرفتن زبان کردی! ترس و وحشت بمباران و موشک باران های پی در پی و سقط فرزند اولم در چهارماهگی. نبودن شرایط بستری در بیمارستان زیرزمینی شهید سلیمی و زندگی در اردوگاه جنگی!

بهترین اتفاق ها و حس‌های جاودانه‌ی زمان جنگ  برای من ، خیاطی کردن، داوطلبی و شروع تدریس معلمی‌ام، به عنوان معلم نهضت سوادآموزی در اردوگاه های جنگی به مدت چهار سال بود.

سال 1368 همزمان با پذیرش قطعنامه و توافق پایان جنگ، پسرم پا به این دنیا گذاشت.

برنامه هر هفته من رفتن به مسجد صاحب الزمان و نذری و دعا و مناجات بود!

زمان جنگ برق ها مدام قطع و وصل میشدند، همیشه لامپ های چلچراغ امامزاده و مسجد خاموش میشد. روزی در حال خودم غرق دعا بودم که خانم غریبه ای با لامپی که در دست داشت توجهم را جلب کرد. برایم سوال بود چرا لامپ؟ و او به من گفت: اگر حاجتی میخواهی ، لامپ نذر کن، چرا در تاریکی دعا میکنی؟ تکان خوردم و عجیب ترین نور را دیدم!!!

از جایی که همیشه اعتقاد داشته و دارم که در رابطه ام با خدا معامله‌گر نباشم، سریع بیرون رفتم و چلچراغی که ده چراغش خاموش مانده بود را روشن کردم. همان نوری شد در روزهای سخت زندگی‌ام. 

قبولی در دانشگاه و مهاجرت به اراک

سال 1372 که در دانشگاه قبول شدم، شرایط سختی بود. عدم رضایت ها واختلافات خانودگی  بیشتر شده بود. اولین دختر در خانواده ای کرد ، با استریو تایپ خاص و سنت شکن که برای رسیدن به هدفش با پسر 5 ساله خود به اراک مهاجرت و از صفر شروع کرد.پس از مدتی هم به محلات رفتم.

بهترین زمان را در دوران دانشگاه داشتم، زمانی که با یادگرفتن قالی بافی، قالی زندگی ام را بافتم و از تمام درد ها و غصه های طرد شدن نقش و نگار زیبایی ساختم. در نهایت در سال 1375 با معدل الف  و در 7 ترم فارغ التحصیل شدم.

مهاجرت به اهواز و آغاز فصل جدید زندگی

در سال 1375 انتخاب کردیم به شهر اهواز برویم و با تمام اختلافات فصل جدیدی را آغاز کنیم.

رفتن به دارالقرآن حاج بی بی سجادی به مدت 5 سال تجربه ای بی نظیر و شروعی برای سفر معنوی ام بوده و هست!

 راضی کردن همسر برای شروع کار و جنگیدن برای داشتن پایگاه اجتماعی به عنوان  یک زن. هر چند که از خانواده به خاطر سماجت رفتن به دانشگاه طرد شده بودم و القابی مثل دختر شهری یا دختر سرکش را گرفته بودم اما بلاخره در سال 1380 با تمام سختی ها و مخالفت ها، به شهر کرج نزد خانواده وخواهر دوقلوی همسانم مینو مهاجرت کردم.

 

رفتن به خانقاه تا استخدام در دانشگاه شهید بهشتی

پس از آن با خانقاه رفتن سطح دیگری از آموزش معنوی ام را شروع کردم.

‎در موسسه تحقیقات وزارت نیرو مهرشهر کرج استخدام شدم و در عرض یکسال از منشی دفتر به سمت مدیر خدمات دانشجویی ارتقا شغلی یافتم و از دکتر زرگر لوح تقدیرگرفتم. کمک خدا و تلاش و پشتکار بسیارم باعث رشد کاری عالی ترشد. به صورت قراردادی در دانشگاه علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی استخدام شدم. هنوز هیجان و شادی های آن حس ناب همراه من است…

شروع یادگیری با گروه پنا در تهران، پرورش و توانمندسازی زنان

سفرهای معنوی و از دست دادن فرزندم

سفرهای معنوی که نذر کرده بودم را شروع کردم، سوریه، مکه، مدینه. زمانی هم که صدام سرنگون شد شوق سفر پیاده به حرم حضرت علی و سامرا و کربلا را پیدا کردم و دوبار با خانواده رفتیم.عجب حس های جاودانه ای…

همسر ثروتمند اما زورگو و متعصبی که بسیار رفتار خشنی با من داشت و بسیار از او کتک خوردم… حال روحی مرا به سمت افسردگی برد، طوری که دارو های آرامبخش و افسردگی ام را از همه پنهان میکردم. بحث و مشاجرات بسیار بیشتر شده بود و اختلاف سطح فکری من با همسرم و خانواده اش مانند تفاوت شب و روز واضح و هویدا بود.

سال 1386 با فکر این که زندگی مان با آمدن فرزندی دیگر بهبود یابد دختر بچه‌ای را باردار بودم که سندروم داون بود. دوران بارداری سخت و با استرسی داشتم و در نهایت کودک معصومم در لحظه ی به دنیا آمدن از این دنیا پر کشید.

کار من هر روز شده بود به بهشت زهرا رفتن!!!

غم فرزند، تراما،دعواهای شدید و توهین‌ها…که تصمیم گرفتم جرات کنم و بگویم که این زندگی را ترک خواهم کرد.

تحصیل در مالزی بدون انگلیسی

در روزهای مرخصی زایمانم بود که با آگهی‌ای از یک دانشگاه مواجه شدم” تحصیل در مالزی بدون انگلیسی”

اما حالا چطور باید برای خروج از کشور رضایت بگیرم؟!! پسرم سال آخر دبیرستانش را میگذروند. به کمک مشاورم و خانم دکتر فردوسی و دکتر پرداختچی و همکارانم در دانشکده که هر کس راهی پیشنهاد میداد قرار شد به بهانه این که پسرم به سربازی نرود سفر به مالزی را مطرح کنم…

فقط یک ماه از مرگ کودکم میگذشت و درد و افسردگی و دعواها همچنان ادامه داشت که این موضوع هم مثل بمب هیروشیما شد در خانواده ما…دعواها، توهین‌ها، شوهر دهن بین و 2 ماه سختی فراوان تا در نهایت تسلیم شدم… اما چیزی نگذشت که دوباره دست به کار شدم و این بار از پدرم خواهش کردم کمکم کند و همسرم را راضی کند که اجازه خروج به من دهد.تصمیم گرفتم بی خبر بروم و از آنجاییکه در خوانواده همسرم تنها با یک خانواده صمیمی بودم یعنی دختر خواهر همسرم و شوهرش آنها را در جریان گذاشتم غافل از اینکه راز مرا فاش کردند.

به سختی ازآن زندگی و کاخ مجلل تنها با یک چمدان وسایل ضروری‌ام همراه با پسرم راهی فرودگاه شدم. تنها چند تن از دوستان صمیمی ، خواهر و خواهرزاده‌ام همراهم بودند. روز عجیبی بود چقدر گریه کردیم.

همسرم برای اولین بار با چک سفید امضا سعی داشت مرا از رفتن منصرف کند اما من در حالی که می لرزیدم گفتم : خیلی دیر شده، من میخواهم زندگی‌ام را پیدا کنم ! من آزادی‌ام را می خواهم! من چیزی را می بینم که تو نمی بینی…


خداحافظی سخت و تلخ

خداحافظی سخت و تلخ بود!

بالارفتم و وقتی پسرم رد شد زمزمه ها شروع شد!!! من ممنوع الخروج بودم و نمی فهمیدم در این لحظه این یعنی چه ؟؟

من مانده بودم و بی تابی هایم برای پسرم که رفته بود و همسفرهای متعجب و مامورانی که سعی میکردند آرامم کنند اما فایده‌ای نداشت و خلاصه پسرم رفت..!

این سخت ترین لحظه ی زندگی‌ام بود. بعدها فهمیدم داماد خواهر همسرم برای اینکه آبرویشان در ایلام حفظ شود از ترس اینکه عروسشان به خارج نرود راز مرا فاش کرده بود.

یکماه گذشت. اربعین بود و نذری ها و دعاهای من…

این اتفاق کمی همسرم را تکان داد و گفت که برایم جبران می‌کند و حمایتم میکند، همین باعث شد فرصت جدیدی به او بدهم.